تو به همه ی آدم ها فقط همان قسمت از روحت را نشان می دهی که میدانی دوست دارند ببینند.
طرز فکر هر آدمی در مورد تو با آن یکی زمین تا آسمان فرق می کند.
تو آنقدر انعطاف پذیر و پیچیده شده ای که قابلیت سازش با همه آدم ها را داری. به خاطر همین هم تنهایی. چون هیچ کس تو ِ واقعی را نمی شناسد. که اگر هم بشناسد نمی تواند درک کند و ممکن است حتی فراری شود.
به قول یکی از دوستانم آدم تنهاست، آدم را بکشند هم تنهاست.
روزها میگذرن و از آرزوهات دور و دور و دورتر میشی
انگار اونا آخر این دنیایی هستن که تو داری با هر قدمی که برمیداری به سمت جلو ازشون یه قدم دورتر میشی
و گاهی چند قدم
با بقیه که هم صحبت میشم فکر می کنم که چقدر وقته به آرزویی فکر نکردم یا چقدر آرزوی سرکوب شده دارم
یا شاید هنوزم آرزوهایی دارم و بهشون فکر نمی کنم یا بهشون فکر می کنم و ته دلم فکر می کنم برآورده نمیشن
یا شاید ته دلم هنوز یه کوچولو امید واسه برآورده شدنشون هست
بعد یه لبخند بزرگ می زنم و میگم خوب حتما همینطوره...
خوب که دقت کنی
پشت تمام انکارهایش
می توانی صدایی را بشنوی که فریاد می زند...
باور کن می ترسد بگوید
و
همیشه همین ترس
انبار ناگفته ها را پرتر و پرتر کرده
همین ترس لعنتی